X
تبلیغات
❤❤❤❤❤❤مـــــــــــــــــادر❤❤❤❤❤❤
❤❤❤❤❤❤مـــــــــــــــــادر❤❤❤❤❤❤
مادرم دوستت دارم
مــــــــــــــــــــــــــــادر

|+|
نوشته شده توسط پیمان در پنجشنبه سوم آذر 1390 و ساعت 1:25
مادر ای پیغمبر زیبای عشق
ما در ای والاترین رویا ی عشق

ما در ای دلوا پس فردای عشق

ما در ای غمخوار بی همتا ی من

اولین و آخرین معنای عشق

زندگی بی تو سراسر محنت است

زیر پای توست تنها جای عشق

ما در ای چشم و چراغ زندگی

قلب رنجور تو شد دریای زندگی

تکیه گا ه خستگی ها یم توئی

ما در ای تنها نرین ما وای عشق

یا د تو آرام می سا زد مرا

از تو آهنگی گرفته نا ی عشق

صوت لالائی تو اعجا ز کرد

ما در ای " پیغمبر زیبای عشق "

ما ه من پشت و پنا ه من توئی

جا ن من ای گوهر یکتا ی عشق

دوستت دارم تو را دیوانه وار

از تو احیاء شد چنین دنیا ی عشق

ای ا نیس لحظه های بی کسی

در دلم برپا شده غوغای عشق

تشنه آغوش گرم تومنم

من که مجنونم توئی لیلای عشق

|+|
نوشته شده توسط پیمان در چهارشنبه سی ام شهریور 1390 و ساعت 12:42
تولد
مادر

ساعت ۳ شب بود که صدای تلفن پسری را از خواب بیدار کرد. پشت خط مادرش بود. پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟

مادر گفت: ۲۵ سال قبل در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار کردی؟ فقط خواستم بگویم تولدت مبارک. پسر از اینکه دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد..

صبح سراغ مادرش رفت. وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت ولی مادر دیگر در این دنیا نبود..

قدرمادرانتونو تاهستن بدونین چون گوهرایی هستن که نظیرشونو هیجا نمیتونین پیداکنین

|+|
نوشته شده توسط پیمان در پنجشنبه سوم شهریور 1390 و ساعت 21:41
تقدیم به مادرعزیزم

لحظاتی است غمگین و سرشار از عشق. تاب نگاه در دو چشم پاکت را ندارم.

بغضی بی انتها گلویم را سخت می فشارد و بی آنکه رنگ صوت به خود

 گیرند در گلویم خفته می مانند. پس از دستانم بشنو و ببین....

لحظه ای فرو ماندم...

نمی دانم کدامین کلمات در شان تو اند.فقط می دانم باید ساده برگزینم

زیرا سادگی زیبنده وجود توست .

ای کاش می توانستم رنج نگاهت را پاسخی گویم....

نمی دانم و نمی توانم...

فقط می توانم به یاد آورم تمام روزها،نه تمام ثانیه هایی را که بر بالین

 بیمارم آنقدر نغمه عشق سر دادی تا سیاهی ، تک تک از یاخته های بدنم

 پر کشیدند و نور وجود تو جای گزینشان شد ، و چه شیرین بود آغوش گرمت

 و رطوبت اشکهایت...تنها به خاطر تو ماندم و هستم......

به یاد می آورم تشویش دستانت را آن هنگام که در گرداب آدمها بلعیده

 می شدم و و ناظر هلاکت عاطفه ها بودم ،تنها تو بودی و تو...و به من

آموختی عاطفه واقعی چیست؟!

و من هرگز از خاطر نخواهم برد... و دیگر هرگز به اشتباه نخواهم پنداشت...

به یاد می آورم همه روز های غمگینت را که حجابی  از شادمانی بر آن

می کشیدی تا هاله غم بر قلب ما ننشیند.

و به یاد می آورم همه روز هایی را که تنها قلب تو و من محرم یاد آوریشان هستند.

هنوز حس می کنم روزی را که از بطن تو قدم به دنیای خاکی گذاشتم

و گرمای نفست را بر صورتم.

روزها گذشتند و نمی دانم چند روز دیگر می آید و می رود. می دانم باید

 درنگ کنم و اکنون که بر گذری دیگر از زندگی ایستاده ام باید تو را سپاس

گویم ، برای همه عمری  که بر من  سپری کردی و خواهی کرد، برای همه

 مهربانیت ، برای همه لبخند های شیرینت، برای همه نگاه های

زندگی بخشت....

«دوستت دارم و خواهم داشت تا زمانیکه شاخه نازک نرگس به آب پاک و

 زلال نیاز دارد....»

|+|
نوشته شده توسط پیمان در دوشنبه سی و یکم مرداد 1390 و ساعت 13:51
مادرم‌ من‌ تورا می‌جویم‌
 

    در پس‌ شاخه‌ سرخ‌


    
پشت‌ زیبایی‌ باران‌ حضور


    
ته‌ آن‌ کوچه‌ باریک‌ دلم‌، مادرم‌!


    
پی‌ تو می‌گردم‌


    
پی‌ احساس‌ لطیف‌ عشقت‌


    
لیک‌ چشمان‌ من‌ اکنون‌ گویی‌ قفل‌ دروازه‌ این ‌قلبم‌ را به‌ نگاه‌ گرمت‌ ناگهان‌ باز می‌نمایم‌


    
مادرم‌ پی‌ تو می‌گردم‌


    
پی‌ نجوای‌ خدا


    
پشت‌ آن‌ سرو بلند


    
پشت‌ آن‌ آبی‌ دریای‌ خدا


    
من‌ تورا می‌جویم‌


    
سوی‌ پرهان‌ خیال‌


    
روی‌ تنهایی‌ خورشید غریب‌


    
همه‌ جا در پی‌ تو به‌ دور از تردید


    

پی‌ تو می‌گردم‌ و خوشا آن‌ لحظه‌های‌ ناب‌ که ‌تا ابد بر قلبم‌، بر وجودم‌ و جانم‌ رد پای‌ مهرت‌ جریان‌ یابد


|+|
نوشته شده توسط پیمان در دوشنبه سی و یکم مرداد 1390 و ساعت 1:8

مادرم ! تو را با "میم" محبتت می‌شناسم و می‌روم تا "ر"ی رستگاری‌ات را در گوش تک‌تک قاصدک‌ها زمزمه کنم...

آغوش گرمت را به خاطر آرامش دریایی‌اش دوست می‌دارم و ساحل بیکران دستانت را در نگاهم جمع می‌کنم و مرغ دل را در آسمان آبی نگاهت پرواز می‌دهم... تا نفس‌هایت همچون آفتاب سحرگاهی، نوازشگر روحم باشد... و لبخند دلنشینت بر کویر دلم باریدن گیرد که سخت تشنه‌ام و درد مرا جز این، چه چیز التیام بخشد؟

مادرم ! دستان پرمهرت تا مرز پرستیدن می‏کِشاندم و قدومت بوسه‌گاه من است...

همواره نسیم، عطر تنت را برایم به ارمغان می‌آورد تا از یاد نبرم که بهترین رایحه بهاری را نزد خود دارم... تا تلنگری باشد برای قدرناشناسی‌هایم... و تا بفهماندم که هیچکس جز تو حق مادری را اینگونه تمام و کمال ادا نکرده ‌است...

باتمام وجود دوستت دارم مادرعزیزم

|+|
نوشته شده توسط پیمان در دوشنبه سی و یکم مرداد 1390 و ساعت 0:0